جمهوری تناقض

حرف‌های مجموعه حاکمیت مصداق بارز و نمونه عینی تناقض‌هایی است که نمی‌شود با هزار ترفند و سفسطه حتی، کمی آن‌ها را به هم نزدیک حس کرد و خواند و تفسیر کرد. در چنین شرایطی من تعجب می‌کنم و از شدت این تعجب شاخ در می‌آورم که چرا هنوز بعضی‌ها متوجه این تضاد و تناقض آشکار نشده و از این رفتار دفاع می‌کنند.
از یکطرف عده‌‌ی زیادی بر طبل توخالی «مملکت گل و بلبل» و پیشرفت و آبادانی و آرامش و… می‌کوبند. از طرف دیگر عده‌ای از دوستان گرمابه و گلستان همین آقایان با گله و نارضایتی وحشتناک، پرده از ابتدایی‌ترین حقوق پایمال شده انسان معاصری که در کشور ایران زندگی می‌کند برمی‌دارند وگریه و ناله سر‌می‌دهند
من نمی‌دانم چگونه‌ می‌شود اینهمه پرت‌وپلاگویی را به راحتی در کنار هم قرار داد به طوری که آب هم از آب تکان نخورد؟
درباره مملکت گل و بلبل لازم نیست سند ارائه کنم. ماشاالله سیمای جمهوری اسلامی به اندازه کافی صبح تا شام سند ارائه می‌کند.
اما در مورد تصاویر دلخراشی که در «ورزقان» و دیگر مناطق زلزله‌زده شمال غرب و مناطق سیل‌زده «بهشهر» وجود دارد و ظاهرا چشم بصیر آقای «منصور ارضی» آن‌را ندیده، چیزی نمی‌گویم و توجه شما را به تصویری که چشم ایشان در تهران خودمان یعنی همین ام‌القرای اسلام مشاهده نموده جلب می‌کنم:
«ارضی» می‌فرمایند: «در منطقه خزانه یک خانواده‌ای هست که پدر خانواده بر اثر فقر زیاد دچار جنون شده و به آسایشگاه انتقالش داده‌اند. صاحبخانه هم زن و دو فرزندش که 11 ساله و دختر 6 ساله هستند رو با تمام وسایل ریخته تو خیابون و بعضی از این افراد معتاد هم آمدند و وسایلشون رو دزدیدند. حالا چند نفر جمع شدند و این خانواده رو که سید هم هستند در یک کانکس اسکان دادند. پدرشون هم که به اون وضع در امین‌آباد بستری است.  رحم که نباشه این می‌شه»
وقتی در ام‌القرای اسلام رحم نباشد، در کجا هست؟ و بالاخره دم خروس را باور کنیم یا اینکه رحم نیست؟

گوگل شما را گول نمی‌زند

«مومن نسب» مدیر واحد اینترنت مرکز توسعه فناوری اطلاعات و رسانه‌های دیجیتال وزارت فرهنگ و ارشاد ایران در مطلبی در وبلاگ خود مدعی شده‌است: «همکاری هوشمندانه و به موقع کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه با مردم مسلمان ایران در تحریم گوگل،… باعث شد دامنه اصلی پایگاه اینترنتی صهیونیستی-آمریکایی گوگل،… به رتبه دوم نقل مکان کند و این همنوایی نظام مردمی با مردم انقلابی، گوگلِ «عاشق اسرائیل» را از جایگاه پربازدید‌ترین سایت جهان به زیر کشید!»
حالا من اصلا فرض می‌گیریم در قضیه دوم شدن رتبه «گوگل» حق با جناب آقای «مومن نسب» باشد. یعنی مردم ایران با تحریم به موقع کاری کردند که رتبه «گوگل» در رده بندی «آلکسا» یک رتبه تنزل داشته و از رتبه اول به دوم سقوط کند و در این سقوط فقط و فقط مردم ایران و تحریم هوشمندشان دخیل بوده لاغیر.
خوب! حالا که «گوگل» را دوم کردید، چرا «رجانیوز» را اول نکردید؟ یا مثلا «ایرنا» و «ایسنا» و «ایمنا» و «ایپنا» و «فارس» و «مشرق‌» و یا یکی از همین رسانه‌های حزب‌اللهی خودمانی را؟
چرا «فیس‌بوک» که قبل از «گوگل» کوس رسوایی‌اش را به صدا در آورده بودید و در مانور مبارزه با مظاهر تهاجم فرهنگی و جنگ نرم، آرم و نشانه اینترنتی آن‌را به عنوان یکی از مصادیق جنگ نرم، حمل می‌کردید را اول کردید؟
ظاهرا ــ با اعنتا به فرض پیش گفته ــ این‌ها فقط بلدند یک جایی را خراب کنند، اینکه بر جای آن چه چیزی ساخته می‌شود، یا مهم نیست یا اصلا بلد نیستند. این طنز تلخ و یاوگویی، یادآور‌‌ همان نظر جامعه‌شناسی درباره ایرانیان نیم قرن اخیر است که ادعا می‌کند: ‌ ایرانیان می‌دانند چه چیزی را نمی‌خواهند، اما به جای آن چه می‌خواهند را نمی‌دانند.
اما حقیقت آنست که رتبه گوگل به دلایل دیگری جابجا شده و ربطی به فیلترینگ و تحریم ایران ندارد. اینجا دلایل فنی آن‌را می‌توانید بخوانید.

کاریکاتور

عکس

نمی‌توان «خاتمی» را ندید/ نقدی بر پیام تولد۶۰۰ فعال سیاسی

هنوز خیلی مانده‌است تا انسان‌ها را همان‌گونه که هستند بشناسیم و ببینیم.
هنوز مانده‌است تا بتوانیم عمیقا باور کنیم ابَرانسان شاید وجود خارجی ندارد، و یا اگر می‌تواند وجود داشته باشد، دستِ‌کم آنهایی نیستند که ما می‌بینیم و می‌شناسیم و درباره‌اشان می‌خوانیم.
«محمد خاتمی» آدم خوبی است. واجد خصلت‌های بسیار ارزشمند و بزرگی است که باید انصاف داد خیلی از آنها حکم کیمیا دارد و اگر نایاب نباشند، دست‌ِ‌کم کم‌یابند.
«خاتمی»‌‌ همان است که شعار جاوید «زنده باد مخالف من» را به ادبیات سیاسی ایران وارد کرد. اگرچه این شعار و شعور، مثل خیلی از آرمان‌های او و آرمان‌های‌ما، فرصت تبلور و عینیت پیدا نکرد، اما یادگار خاموش هم نبوده و نیست. به اندازه خودش بهانه بوده‌است تا اجازه ندهد باب نقد به‌طور کامل بسته شود.
شاید وجود همین یک خصلت کافی باشد تا احترام آدمی را برانگیزد و برانگیزاند. و آنقدر هم ارزشمند باشد تا به امثال من اجازه دهد تا دوستان او را نقد کنم. گاهی مهربانانه و گاهی ناجوانمردانه و نقد اگر البته نقد باشد، ناجوانمردانه‌اش هم حکم کیمیا را برای منتقَد دارد و برایش سرمایه و ثروت است. البته سرمایه و ثروتی که در بازار ارزی دیروز و امروز و فردا، نرخ آن‌را نمی‌توان تعیین کرد.
«خاتمی» با همه بزرگی‌اش، یک جایی، یا یک جاهایی کم‌ می‌آورد. یک جاهایی کوچک می‌شود. یا بهتر است بگویم کوچکش می‌کنند. آنجا که یک مقدار از آن خصلت‌های ویژه شرقی، دست و پای او و ما را می‌بندد، نمی‌توان در برابر این کوچک شدن و کوچک نمودن مقاومت کرد.
خدا می‌داند که شاید «محمد خاتمی» خودش به جشن تولد گرفتن‌های هر ساله‌ای که سید بزرگوار دیگر، و رفیق قدیمی و گرمابه و گلستانش «سید محمود دعایی» برای او ترتیب می‌دهد، راضی نباشد. اما‌‌ همان خصلت‌های ویژه شرقی، اجازه ابراز و اظهار آن را از او سلب نموده باشد.
بر همین قیاس شاید  شخص «خاتمی» با نوشتن نامه ۶۰۰ کنش‌گر سیاسی به او، با آن ادبیات و آن تبلیغ، خیلی موافق نبوده، اما باز هم‌‌ همان بهانه قبلی دست و پایش را برای اظهار و اعلام آن مخالفت بسته باشد.
اصلا چرا شاید؟ من به عنوان یکی از سرسخت‌ترین مخالفان آن جشن‌ تولد‌ها و این نامه، خودم را جای او می‌گذارم و احساس می‌کنم کمترین مقاومتی، در برابر چنین ابراز محبت و قدر‌شناسی نمی‌توانم از خودم نشان دهم.
با این همه اما، آنانکه اقدام به درانداختن چنین طرح‌هایی می‌نمایند، نمی‌توانند کمی اندیشه کنند که در شرایط حاضر اینگونه رفتار آب به آسیاب رقیب ریختن است؟
من به آنکه تا چه اندازه تن مجروح زندانیان جوان و نویسندگان نوجوان جنبش سبز، خسته تازیانه‌ایی است که رقیب از کینه «شب چله» «چلچراغ» بر بدن آن‌ها نواخته بود و می‌نوازد، و این رفتار‌ها در ادامه‌‌ همان طرح، این قابلیت را دارد که بهانه‌ساز تازیانه‌های تازه‌ای باشد، فعلا کاری ندارم. اما یک نگاه به سیاهه نام‌هایی که نامه یادشده را امضا نموده‌اند، نشان می‌دهد که اکثر آن‌ها بیشترین اعتراض را دست‌ِ‌کم طی ۱۰ سال گذشته نسبت به قهرمان‌سازی‌ها از «احمدی‌نژاد» و بعد از آن، آیت‌الله «خامنه‌ای» از طرف جناج رقیب خود داشته‌اند.
با این وجود آیا این‌گونه ستودن «خاتمی» را نقضِ‌غرض آن‌گونه اعتراض‌ها نمی‌دانند؟
آیا درست است که با این‌گونه رفتار، که به نظر می‌رسد کمترین کمکی به شادابی فضای موجود نمی‌کند، بهانه به دست جماعتی بدهیم که مجددا بساط تمجید و تعریف‌های محیرالعقول و قهرمان‌‌سازی‌های کاذب را از سر بگیرند؟
نوشتن و امضای چنین نامه‌ای کار اشتباهی نیست، اما هرسخن جایی و هرکاری شرایط تاریخی و جغرافیایی ویژه‌ای را طلب می‌کند. در شرایط حاضر به گمانم کارهای بر زمین مانده بسیار ضروری‌تری از این کار وجود داشته و دارد که شایسته عنایت و توجه دوستان است.
«مصطفی تاج‌زاده»» «فیض‌الله عرب‌سرخی» «مسعود‌بهنود» و بقیه ۶۰۰ نفری که نامه یاد شده را امضا نموده‌اند، آدم‌های بزرگ و عزیزی هستند. اما آنقدر ابَرانسان نیستند که من اجازه نداشته باشم این کنش ویژه سیاسی‌شان را نقد کنم.
لازم می‌دانم اعلام کنم به‌‌ همان اندازه که طرح نوشتن و امضای نامه یاد شده را قابل نقد و نادرست می‌دانم، رفتارهای خلاف ادب و خارج از انصاف بعضی از دوستان نسبت به نامه یاد شده و نویسندگان و امضا کنندگان آن‌را هم نادرست و خلاف منشور بنیادی جنبش سبز، و در راستای تقویت جبهه تخریب و بداخلاقی می‌دانم.

مایا ناصر

عکس

خط قرمزی برای خرد

عکساگر خوب در خاطرتان مانده باشد، روزهای اول دبستان و صفحه‌های اول کتاب فارسی، قبل از آموزش الفبا و اعداد، نقاشی‌هایی بود که به شکل کمیک استریپ تقریبا داستانی را شرح می‌داد. معلم ابتدا از روی عکس‌ها داستان را برای نو‌آموزان تعریف می‌کرد، بعد نو‌آموزان تک به تک پای تخته سیاه رفته و با استفاده از یک چوب داستان نقاشی را توضیح می‌دانند.
اگر در حافظه من خلل خیلی عمیقی وارد نشده باشد، به گمانم مثلا یکی از داستان‌ها مربوط به این بود که یک خانم لباس‌ها را می‌شست، بعد روی بند آویزان می‌کرد، بعد یک گربه شیطون می‌رفت و یک سر نخ از لباس بافتنی آویزان شده روی بند می‌گرفت و می‌کشید و به این واسطه لباس از بین می‌رفت.
این برای آشنا کردن ذهن کودکان و نوآموزان با آموزش و بسترسازی برای آن بود. اما این روش برای دانشگاه جواب نمی‌دهد. برای دانشگاه و دانشجو به جای آن نقاشی‌های کودکانه از نمود‌ارهای علمی استفاده می‌کنند.
من نمی‌دانم آقای «نتانیاهو» واقعا هیئت‌های نمایندگی از کشورهای مختلف دنیا را کودک فرض کرده بود، یا خودش هنوز از مرحله کودکی و نو‌آموزی خارج نشده‌است که اینگونه مفتضحانه شعور عالم را با‌ آن نقاشی کودکانه به بازی گرفت.
یکی از کاربران فیس‌بوک نوشته بود: گمانم این نقاشی را نوه آقای «نتانیاهو» کشیده بود. ولی ظاهرا نه! این نقاشی خود او بود که از اوج بی‌خردی و عقب‌ماندگی او پرده‌برداری می‌کرد.

زندان نروید

من توصیه اکید به همه دوستانم می‌کنم که زندان نروید. نه اینکه زندان خیلی جای بدی باشد! نه! اتفاقا جای چندان بدی هم نیست. منتها بستگی دارد که شما چه کسی باشی و چجوری بخواهی با این جای جدید و این دوستان جدید و مجموعه قوانین و عادات و خلاصه همه چیز جدید، ارتباط برقرار کنی.
اگر قرار باشد که این زندان رفتن، زندان اول و آخرت باشد و بعد از آنکه آزاد شدی، به قولی اگر کلاهت هم آنجا افتاد، دیگر به سراغش نروی، با آنکه زندان را خانه اول خود بدانی و بیرون را خانه دوم کلی توفیر دارد. به همین سادگی نیست.
درباره توفیر و نحوه ارتباط با آن به شرط توفیق خواهم نوشت اما اینکه من الان توصیه می‌کنم زندان نروید به خاطر آنست که همین الان که نزدیک ظهر است و من از بیرون آمدم، رفتم سر یخچال، میوه‌هایی که چند روز پیش زینب خانم و آقا وحید دانند پوسیده. یک دبه آش فائزه خانم هفته قبل فرستاده بود، ترشیده و خلاصه فلافل‌هایی که محسن چند شب پیش گرفت و آورد داخل یخچال گذاشت هم، به زودی راهی سطل زباله خواهد شد.
حالا شما حساب کنید برای آدمی که سال تا ماه کسی به او سر نمی‌زده و به غذا نخوردن عادت داشته، زندان رفتن و بعد آزادی و بعد اینکه همه به یادش باشند و برایش غذا بیاورند و او طبق عادت مالوف بلد نباشد بخورد و همه فاسد شود و دور ریخته شود، مصیبت نیست؟
مطمئنا هست. پس شما را به خدا زندان نروید.

همان عهد پیشین

برای آدمی که در یک بازه زمانی محدود، ناگهان و نادانسته، مجبور می‌شود شرایط جدیدی را تجربه کند و از شرایط مالوف خود دور مانده، شاید کمی سخت باشد تا دوباره خود را و شرایط عادی و مالوف خود را بازسازی کند. خصوصا آنکه این شرایط مخصوصا و به عمد آنگونه طراحی شده باشد که آدمی را بیگانه با خود کند. کمی و نه که کمی شاید خیلی تنبیه کند. یعنی زندان. آنهم برای آدمی که در تمام عمر خود هیچ تصویری از زندان جز آنچه در فیلمهای سینمایی دیده، ندارد و خدا می‌داند که میان ماه زندان من، تا ماه زندانی که در فیلم‌ها نمایش داده می‌شد، تفاوت از زمین واقعیت تا آسمان تخیل بود.
حالا برای این آدم ترمیم و باسازی خود و شرایطش کمی سخت است.
مناسفانه پنل وبلاگ اصلی من روی بلاگر از دسترس من خارج است و نمی‌دانم دست چه کسی است. به قول اهالی وب؛ «هک» شده‌است و تلاش من برای بازیابی آنهم به جایی قد نداده تا کنون. اگر دوستی می‌تواند کمک کند، به من از طریق: darizeh@aol. com خبر بدهد. سپاسگزار خواهم بود
ظاهرا فعلا حرف دیگری برای گفتن و نوشتن ندارم.
تابعد